خرید بک لینک
همه ی ادم ها هرچقدر هم صبور باز کاسه ی صبری دارند که توانایی لبریزش هست کاسه ی صبر منم لبریز شد دیروز وقتی مادرِ کارفرما حرفای تکراریشو تکرار کرد و من رو مقصر دونست درحالیکه انباردار کم کاری کرده بود دیگه چشامو بستمو دهنموا شد به گفتن حقایق گفتم: بسه دااا چقدر میری و میای سرکوفت همه رو سر من خالی میکنی با هر کی حرفی داری به خودش بزن من قصوری در کارم نبوده و نیس انباردار نیستم که کیسه بوکس کردی منو کجای کار من نقص داره نشونم بده از دست تو و کارات و حرفات من

برچسب: نویسنده: یوسف عباسیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 13:25

تبریک ِ روز مادر

بعضی چیزا رو ما خودمون میدونیم نیاز نیس انقدر رک و بی پروا بکوبین تو صورتمون که چی اِوا نمیدونم بهت تبریک بگم یا نه اخه تو نه زنی ، نه مادر هرهرهرهررررر من ازدواج نکردم پس نه زنم نه مادر ولی ۸ تا بچه بزرگ کردم اسمم هیچ جای شناسنامه هاشون نیس ولی انداره مادر نباشم براشون کمتر از مادر بهشون محبت نکردم پس چه منو در حد یه تبریک خشک و خالی بدونی یا نه من خودمو مادر میدونم

برچسب: نویسنده: یوسف عباسیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 13:25

برای بدست اوردن یه کار چه بلاها که به سرم نمیاد با یکی حرف زدم قرار بود در زمان حاضر برم مصاحبه ی کاری منتها نباید پدر بفهمه چرا؟ چون کلی سنگ میندازه جلو پام پس فقط به مادرم گفتم اونم که همیشه خدا استرس داره و با سوالاتش بیشتر رو اعصابم خط خطی میکشه بالاخره اوکی داد که برم ساعت ۸ از خونه زدم بیرون تا ۹ و نیم تو خیابون بودم یخ زدم ولی از ماشین خبری نبود دست از پا درازتر برگشتم به صاحب کار پیام دادم گفتم جمعه رو بیخیال شو من یخ زدم ولی نتونستم بیام

برچسب: نویسنده: یوسف عباسیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 13:25

از هیچکس نباید انتظار داشته باشی درکت کنه حتی از خواهرت مادرت پدرت و... چه برسه به دوست و آشنا و جامعه. در زمان حاضر که با خواهرم رفتیم سونوگرافی که ببینه کیست داره و چه اندازه است؟ سونوگرافی خوب نبود، دکترش ادایی بود و درست جواب ادمو نمیداد اخرش هم که فقط دو خط نوشت و داد دستمون بدون عکس سونوگرافی اومدم دلداریش بدم خواهرمو گفتم فوقش نوشته رو نشون نمیدیم به دکتر میگیم دوباره برات سونو بنویسه خانم سرم داد زد گفت ولم کن داااا منم اشکمو از گوشه چشمم پاک کردم به

برچسب: نویسنده: یوسف عباسیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 13:25

11دی

وقتی خدا برنامه داره برات چیدمانشو چیده و تو بیخبری و نق میزنی بهت میخنده اتفاقات رو چنان ردیف کرده که یهو میگی خدایااااا اینم بود مگه مگه میشه همچین چیزی پسری که سالها جلوی چشمم بود و من حتی صورتشم ندیده بودم و منی که هر روز از جلو خونشون رد میشدم و اونم سالها ندیده بودتم تا اردیبهشت امسال که ساعات کاری و رفت و آمدنها روبهتر و بیشتر از حتی خودم میدونست. و بعد ماه ها تلاشش بالاخره ۱۱ دی ۱۴۰۴ اصغر شد دامادِ مامانم

برچسب: نویسنده: یوسف عباسیان تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی